شبهای بارانی پاییز
به یاده یاری خوشا قطره اشکی به سوزه عشقی خوشا زندگانی

دیگه حرفام نداری رنگی واسه تو من می دونم می دونم

از لب ِ چشمام می باره بارون  می باره خوب می دونم

دیگه باغ آرزوهام نداره از تو نشونی

دل من تنها شده بی تونداره یه همزبون

اگه چشمات منو می خواست پشت پلکات نمی موندم

دیگه این ترانه ها رو نمی ساختم نمی خوندم

بگو اخه واسه چی پیشم نمی یای خوب من

مگه دوسم نداری منو نمی خوای خوب من





طبقه بندی: برای تو ای یار، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 بهمن 1388 توسط شهره
...


آی  مَردم

                 مُردم...

                        





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 بهمن 1388 توسط شهره

 به من خوبی نکن شاید برای هر دومون بد شه

نشستم تو دل طوفان بذار آب از سرم رد شه

به من خوبی نکن وقتی کنارِ من نمی مونی

نگو رد می شم از فردا تو که دیدی نمی تونی

چه وقتایی که بد میشی چه وقتایی که آشوبی

تمام درد من اینجاست تو هر کاری کنی خوبی

من از تو

از خودم

از ما

از این احساس

ترسیدم

تو باید جای من باشی ببینی در تو چی دیدم

تو باید جای من باشی بفهمی من چرا تنهام

بفهمی چی بهت می گم ببینی از تو چی می خوام

تو باید جای من باشی

به من خوبی نکن شاید برای هردومون بد شه

نشستم تو دل طوفال بذار آب از سرم رد شه





طبقه بندی: برای تو ای یار، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط شهره
...


 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته ی بی گمان برسد

.

.

.





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط شهره

دهانت را می بویند
 
مبادا که گفته باشی«دوستت دارم»
 
دلت را می بویند
 
روزگار غریبی ست نازنین!
 
وعشق را کنار تیرک راهبندتازیانه می زنند.
 
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
 
در این بن بست کج وپیچ سرما
 
آتش را
 
به سوختبار سرود وشعر
 
فروزان می دارند.
 
به اندیشیدن خطر مکن.
 
روزگار غریبی است نازنین!
 
آن که بر در می کوبد شبا هنگام
 
به کشتن چراغ آمده است.
 
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.... .





طبقه بندی: عشق، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب

هیچکس اشکی برای ما نریخت ...

هر که با ما بود از ما می گریخت ...

چند روزی ست حالم دیدنیست...

حال من از این و آن پرسیدنیست...

گاه بر روی زمین زل می زنم...

گاه بر حافظ تفاءل می زنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت...

یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زیاران چشم یاری داشتیم...

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم





طبقه بندی: عمومی، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب

 

دروغ بگو بازم

                       دروغ بگو بازم

                                              من باورم می شه

                                                                                 !!!!!!!!





طبقه بندی: برای تو ای یار، 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 بهمن 1388 توسط شهره

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریك است
 خنده ای كو كه به دل انگیزم ؟
قطره ای كو كه به
دریا ریزم ؟
صخره ای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیك غمی غمناك است





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب


در شبی تاریك
كه صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و كسی كس را نمی دید از ره نزدیك
یك نفر از صخره های كوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی كند نقشی را و از
آن پس ندیدش هیچ كس دیگر
شسته باران رنگ خونی را كه از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشكید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 كه به جا ماند از كف پایش
گر نشان از هر كه پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ كس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی كه در
كار شكفتن بود
كوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد می آمد ولی خاموش
 ابر پر میزد ولی آرام
لیك آن لحظه كه ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی كار كندن را كند آغاز
رعد غرید
كوه را لرزاند
برق روشن كرد سنگی را كه حك شد روی آن در لحظه ای كوتاه
پیكر نقشی كه باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می كوبند
 باد خواهد بر كند از جای سنگی را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می كوشند
می خروشند
لیك سنگ بی محابا در ستیغ كوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
كوشش هر چیز بیهوده است
 كوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
 و نمی فرساید آن نقشی كه رویش كند در یك فرصت باریك
 یك نفر كز صخره های كوه بالا رفت
 در شبی تاریك
 





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب

اعترافی طولانیست شب اعترافی طولانیست
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای رهائیست
و فریادی برای بند.
شب
اعترافی طولانیست.
***
اگر نخستین شب زندان است
یا شام واپسین
- تا آفتاب دیگررا
در چهار راه ها فرایاد آری
یا خود به حلقه دارش از خاطر
ببری-،
فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست
فریادی از نوامیدی فریادی از امید،
فریادی برای رهائیست شب فریادی برای بند.
شب فریادی
طولانیست.
 





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب


 
خدای را
مسجد من كجاست
ای ناخدای من؟
در كدامین جزیره آن آبگی ایمن است
كه راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با
نخستین شام سفر -
كه مزرعه سبز آبگینه بود.
و با كاهش شب
- كه پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ كوتاهش -
كه موج و باد را
به سكونی جاودانه مسخ كرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - كه در فراخی ِ بی تصمیمی
خویش
سر گردانی می كشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای كندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می كشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
كه سراسر
پوشیده ز اجسادی
ست كه چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی كه به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شكن شكن تندر
جستن می كند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب
های هول
وخرسنگ های تفته
كه خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینك دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی كه مدام
پنداری
نام گلی
تكرار می كنند.
و از آن هنگام كه سفر را لنگر
بر گرفتیم
اینك كلام تو بود از لبانی
كه تكرار بهار و باغ است.
و كلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
كلماتی كه عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- كه آب گندیده
دود كنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت
دهانت را
از هر یكان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
كشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و كشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- كه از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوك ِ پیچان
به كابوسی می
مانست
كه در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان كه روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی كوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
كه پاكی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در كاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما كدامین جزیره، كدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود آیا جست و جوی جزیره را
از فراز كشتی
كبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- كه در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده
است
و نقره كدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بكری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، كه با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خاك نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من كجاست؟
در كدامین دریا
كدامین جزیره؟-
آن جا كه من از خویش برفتم تا در پای تو سجده كنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من كجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا كن!
 





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ جمعه 9 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگینی نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

وای بر این حکم و این قانون زشت





طبقه بندی: ...، 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 بهمن 1388 توسط شهره

كاش میشد بر جدایی خشم كرد
شاخه های نسترن را با تواضع پخش كرد
كاش میشد خانه ای از مهر ساخت
مهربانی را در آن سرمشق كرد
روی دلهایی حقیقی نقش کرد





طبقه بندی: برای دوستان، 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب

کنــم جانـــم فدا جانان بخواهد
کنم این سر جدا جانان بخواهد
روم مــن پــا بــرهنه روی آتش
اگــر ایــن کـار را جانان بخواهد
نبیند چشم من جز او کسی را
اگــر از مـــن وفا جانان بخواهد
بگــویم گشته است زنـدانی تو
دل مــا را ز مـا جــانـان بخـواهد
بــود دینی ســرم بر روی گردن
کنم این دین ادا جانان بخــواهد





طبقه بندی: عشق، 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1388 توسط فرامرز لعلی نسب
...


بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند


   قاب عكس توست اما شیشه ی عمر من است


               بوسه بر مویت زنم , ترسم كه تارش بشكند


                        تار موی توست اما ریشه ی عمر من است

                                                   





طبقه بندی: برای تو ای یار، 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 بهمن 1388 توسط شهره
(تعداد کل صفحات:26)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ

جستجو

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

موضوعات

نظر سنجی

پیوند ها

پیوندهای روزانه

آمار سایت